تبلیغات
شعر و ادبیات و فلسفه و نوعی دیگر از نقد فیلم

شعر و ادبیات و فلسفه و نوعی دیگر از نقد فیلم
نویسندگان

 

عكس روی تو چو در آینه‏ء جام افتاد
عارف از خنده می در طمع خام افتاد

 

سلام به تمام دوستان عزیز که به بنده افتخار دادند و از وبلاگم دیدن نمودند اگر لطف کنید و در قسمت سمت راست پایین وبلاگ نظر سنجی شرکت نمائید باعث خوشنودی بنده می شوید و من متوجه ضعیف یا خوب بودن وبلاگم می شوم و در جهت بهبود مطالب تلاش می نمایم . در ضمن در قسمت لینک دوستان حتما لطف کنید لینک ها را ببنید و اگر مایلید عضو شوید ضرر ندارد.ولطف دیگری که می توانید انجام بدهید این که روی تبلیغات جواهر که پایین سمت راست می باشد کلیک کنید باز شود. با تشکر مدیر وبلاگ بردیا همه هموطنان را دوست دارم موفق باشید و سربلند.

به وبلاگ دیگرم هم مایل بودید سر بزنید ممنون

http://golbardia.blogfa.com/




طبقه بندی: اشعار خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی،
[ یکشنبه 30 مرداد 1390 ] [ 06:36 ب.ظ ] [ بردیا ]

نیایش به درگاه باریتعالی




خدایا توئی بنده را دستگیر   بود بنده را از خدا ناگزیر
توئی خالق بوده و بودنی   ببخشای بر خاک بخشودنی
به بخشایش خویش یاریم ده   ز غوغای خود رستگاریم ده
تو را خواهم از هر مرادی که هست   که آید به تو هر مرادی به دست
دلی را که از خود نکردی گمش   نه از چرخ ترسد نه از انجمش
چو تو هستی از چرخ و انجم چه باک   چو هست آسمان بر زمین ریز خاک
جهانی چنین خوب و خرم سرشت   حوالت چرا شد بقا بر بهشت
از این خوبتر بود نباشد دگر   چو آن خوبتر گفتی آن خوبتر
در آن روضه خوب کن جای ما   ببر نقش ناخوبی از رای ما
نه من چاره خویش دانم نه کس   تو دانی چنان کن که دانی و بس
طلبکار تو هر کسی بر امید   یکی در سیاه و یکی در سپید
بدان تا زباغ تو یابد بری   تضرع کنان هر کسی بر دری
نبینم من آن زهره در خویشتن   که گویم تو را این و آن ده به من
کنم حاجت از هر کسی جستجوی   چویابم تو بخشنده باشی نه اوی
تو مستغنی از هر چه در راه توست   نیاز همه سوی درگاه توست



طبقه بندی: اشعار نظامی گنجوی،
[ جمعه 4 شهریور 1390 ] [ 10:08 ب.ظ ] [ بردیا ]

ساقی نامه

 
حافظ
 

بیا ساقی آن می که حال آورد

کرامت فزاید کمال آورد

به من ده که بس بی‌دل افتاده‌ام

وز این هر دو بی‌حاصل افتاده‌ام

بیا ساقی آن می که عکسش ز جام

به کیخسرو و جم فرستد پیام

بده تا بگویم به آواز نی

که جمشید کی بود و کاووس کی

بیا ساقی آن کیمیای فتوح

که با گنج قارون دهد عمر نوح

بده تا به رویت گشایند باز

در کامرانی و عمر دراز

بده ساقی آن می کز او جام جم

زند لاف بینایی اندر عدم

به من ده که گردم به تایید جام

چو جم آگه از سر عالم تمام

دم از سیر این دیر دیرینه زن

صلایی به شاهان پیشینه زن

همان منزل است این جهان خراب

که دیده‌ست ایوان افراسیاب

کجا رای پیران لشکرکشش

کجا شیده آن ترک خنجرکشش

نه تنها شد ایوان و قصرش به باد

که کس دخمه نیزش ندارد به یاد

همان مرحله‌ست این بیابان دور

که گم شد در او لشکر سلم و تور

بده ساقی آن می که عکسش ز جام

به کیخسرو و جم فرستد پیام

چه خوش گفت جمشید با تاج و گنج

که یک جو نیرزد سرای سپنج

بیا ساقی آن آتش تابناک

که زردشت می‌جویدش زیر خاک

به من ده که در کیش رندان مست

چه آتش‌پرست و چه دنیاپرست

بیا ساقی آن بکر مستور مست

که اندر خرابات دارد نشست

به من ده که بدنام خواهم شدن

خراب می و جام خواهم شدن

بیا ساقی آن آب اندیشه‌سوز

که گر شیر نوشد شود بیشه‌سوز

بده تا روم بر فلک شیر گیر

به هم بر زنم دام این گرگ پیر

بیا ساقی آن می که حور بهشت

عبیر ملایک در آن می سرشت

بده تا بخوری در آتش کنم

مشام خرد تا ابد خوش کنم

بده ساقی آن می که شاهی دهد

به پاکی او دل گواهی دهد

می‌ام ده مگر گردم از عیب پاک

بر آرم به عشرت سری زین مغاک

چو شد باغ روحانیان مسکنم

در اینجا چرا تخته‌بند تنم

شرابم ده و روی دولت ببین

خرابم کن و گنج حکمت ببین

من آنم که چون جام گیرم به دست

ببینم در آن آینه هر چه هست

به مستی دم پادشاهی زنم

دم خسروی در گدایی زنم

به مستی توان در اسرار سفت

که در بیخودی راز نتوان نهفت

که حافظ چو مستانه سازد سرود

ز چرخش دهد زهره آواز رود

مغنی کجایی به گلبانگ رود

به یاد آور آن خسروانی سرود

که تا وجد را کارسازی کنم

به رقص آیم و خرقه‌بازی کنم

به اقبال دارای دیهیم و تخت

بهین میوهٔ خسروانی درخت

خدیو زمین پادشاه زمان

مه برج دولت شه کامران

که تمکین اورنگ شاهی از اوست

تن آسایش مرغ و ماهی از اوست

فروغ دل و دیدهٔ مقبلان

ولی نعمت جان صاحبدلان

الا ای همای همایون نظر

خجسته سروش مبارک خبر

فلک را گهر در صدف چون تو نیست

فریدون و جم را خلف چون تو نیست

به جای سکندر بمان سالها

به دانادلی کشف کن حالها

سر فتنه دارد دگر روزگار

من و مستی و فتنهٔ چشم یار

یکی تیغ داند زدن روز کار

یکی را قلمزن کند روزگار

مغنی بزن آن نوآیین سرود

بگو با حریفان به آواز رود

مرا با عدو عاقبت فرصت است

که از آسمان مژدهٔ نصرت است

مغنی نوای طرب ساز کن

به قول وغزل قصه آغاز کن

که بار غمم بر زمین دوخت پای

به ضرب اصولم برآور ز جای

مغنی نوایی به گلبانگ رود

بگوی و بزن خسروانی سرود

روان بزرگان ز خود شاد کن

ز پرویز و از باربد یاد کن

مغنی از آن پرده نقشی بیار

ببین تا چه گفت از درون پرده‌دار

چنان برکش آواز خنیاگری

که ناهید چنگی به رقص آوری

رهی زن که صوفی به حالت رود

به مستی وصلش حوالت رود

مغنی دف و چنگ را ساز ده

به آیین خوش نغمه آواز ده

فریب جهان قصهٔ روشن است

ببین تا چه زاید شب آبستن است

مغنی ملولم دوتایی بزن

به یکتایی او که تایی بزن

همی‌بینم از دور گردون شگفت

ندانم که را خاک خواهد گرفت

دگر رند مغ آتشی میزند

ندانم چراغ که بر می‌کند

در این خونفشان عرصهٔ رستخیز

تو خون صراحی و ساغر بریز

به مستان نوید سرودی فرست

به یاران رفته درودی فرست




طبقه بندی: اشعار خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی،
[ یکشنبه 30 مرداد 1390 ] [ 07:00 ب.ظ ] [ بردیا ]

مثنوی (الا ای آهوی وحشی)

 
حافظ
 

الا ای آهوی وحشی کجایی

مرا با توست چندین آشنایی

دو تنها و دو سرگردان دو بیکس

دد و دامت کمین از پیش و از پس

بیا تا حال یکدیگر بدانیم

مراد هم بجوییم ار توانیم

که می‌بینم که این دشت مشوش

چراگاهی ندارد خرم و خوش

که خواهد شد بگویید ای رفیقان

رفیق بیکسان یار غریبان

مگر خضر مبارک پی درآید

ز یمن همتش کاری گشاید

مگر وقت وفا پروردن آمد

که فالم لا تذرنی فردا آمد

چنینم هست یاد از پیر دانا

فراموشم نشد، هرگز همانا

که روزی رهروی در سرزمینی

به لطفش گفت رندی ره‌نشینی

که ای سالک چه در انبانه داری

بیا دامی بنه گر دانه داری

جوابش داد گفتا دام دارم

ولی سیمرغ می‌باید شکارم

بگفتا چون به دست آری نشانش

که از ما بی‌نشان است آشیانش

چو آن سرو روان شد کاروانی

چو شاخ سرو می‌کن دیده‌بانی

مده جام می و پای گل از دست

ولی غافل مباش از دهر سرمست

لب سر چشمه‌ای و طرف جویی

نم اشکی و با خود گفت و گویی

نیاز من چه وزن آرد بدین ساز

که خورشید غنی شد کیسه پرداز

به یاد رفتگان و دوستداران

موافق گرد با ابر بهاران

چنان بیرحم زد تیغ جدایی

که گویی خود نبوده‌ست آشنایی

چو نالان آمدت آب روان پیش

مدد بخشش از آب دیدهٔ خویش

نکرد آن همدم دیرین مدارا

مسلمانان مسلمانان خدا را

مگر خضر مبارک‌پی تواند

که این تنها بدان تنها رساند

تو گوهر بین و از خر مهره بگذر

ز طرزی کن نگردد شهره بگذر

چو من ماهی کلک آرم به تحریر

تو از نون والقلم می‌پرس تفسیر

روان را با خرد درهم سرشتم

وز آن تخمی که حاصل بود کشتم

فرحبخشی در این ترکیب پیداست

که نغز شعر و مغز جان اجزاست

بیا وز نکهت این طیب امید

مشام جان معطر ساز جاوید

که این نافه ز چین جیب حور است

نه آن آهو که از مردم نفور است

رفیقان قدر یکدیگر بدانید

چو معلوم است شرح از بر مخوانید

مقالات نصیحت گو همین است

که سنگ‌انداز هجران در کمین است




[ یکشنبه 30 مرداد 1390 ] [ 06:57 ب.ظ ] [ بردیا ]
فیض کاشانی
 

بر دل و جان رواست درد در سروتن چراست درد

تا که رسد ز تن بجان تا نپرد تمام مرد

میرسد از بدن بجان میکشد این بسوی آن

گر بتنست و گر بجان هر چه بود سزاست درد

مغز ز پوست میکشد هر دو بدوست میکشد

مرد چو گرم درد شد شد دلش از دو کون سرد

درد دواست مرد را مرد دواست درد را

رد بود آنکه نبودش بیگه و گاه رنج و درد

درد بود غذای روح مایهٔ شادی و فتوح

هر که بدرد گشت جفت شد ز غم زمانه فرد

علت و سقم آب و گل هست شفای جان و دل

سرخی روی جان بود روی تنت چو گشت زرد

کرد تن و سوار جان این شده پردهٔ بر آن

در طلب سوار تاز یاوه مگرد گرد گرد

درد چو در تو نیست هیچ بیهده در سخن مپیچ

گرم سخن شدی تو فیض هست سخن ولیک سرد

 



طبقه بندی: اشعار خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی،
[ یکشنبه 30 مرداد 1390 ] [ 06:52 ب.ظ ] [ بردیا ]
لطف سالوس جهان خوش لقمه ایست
کمترش خور کان پر آتش لقمه ایست
آتشش پنهان و دودش آشکار
دود او ظاهر شود پایان کار

 

 

دوست دارد یار این آشفتگی
کوشش بیهود به از خفتگی

اندرین ره میتراش و می خراش
تادم آخر همی فارغ مباش



طبقه بندی: اشعارمولانا،
[ یکشنبه 30 مرداد 1390 ] [ 06:28 ب.ظ ] [ بردیا ]
حق پدید است از میا ن دیگران
همچو ماه اندر میان اختران

گر نبینی این جهان معدوم نیست
عیب جز انگشت نفس شوم نیست

دو سر انگشت خود بر دو چشم نه
هیچ بینی از جهان انصاف ده

روسر در جامه ها پیچیده ای
لاجرم با دیده و نا دیده ای

حدیث حول قیامت که گفت واعظ شهر
کنایتی است که از روزگار هجران گفت



طبقه بندی: اشعارمولانا،
[ یکشنبه 30 مرداد 1390 ] [ 06:25 ب.ظ ] [ بردیا ]
سلام بر حضرت مولانا72

نه شرقییم، نه غربییم نه بییم، نه بحرییم
نه از کان طبیعیم، نه از افلاک گردانم

نه از خاکم، نه از آبم، نه از بادم، نه از آتش
نه از عرشم، نه از فرشم، نه از کونم، نه از کانم

نه از هندم، نه از چینم، نه از بلغار و صقسینم
نه از ملک عراقینم نه از خاک خراسانم

نه از دنیی، نه ازعقبی، نه از جنت، نه از دوزخ
نه از آدم، نه از حوا، نه از فردوس رضوانم

مکانم لا مکان باشد، نشانم بی نشان باشد
نه تن باشد، نه جان باشد، که من از جان جانانم72



طبقه بندی: اشعارمولانا،
[ یکشنبه 30 مرداد 1390 ] [ 06:24 ب.ظ ] [ بردیا ]
با من صنما دل یک دله کن
گر سر ننهم آنگه گله کن

مجنون شده‌ام از بهر خدا
زان زار تو مرا یک سلسله کن

آخر تو شبی رحمی نکنی
بر رنگ و رخ همچون زر من

تو سرو و گل و من سایه تو
من کشته تو تو حیدر من

تازه شد از او باغ و بر من
شاخ گل من نیلوفر من

رحمی نکند چشم خوش تو
بر نوحه و این چشم تر من

روی خوش تو دین و دل من
بوی خوش تو پیغمبر من

باده نخورم ور زآن که خورم
بوسه دهد او بر ساغر من

آن کس که منم پابسته او می‌گردد او گرد سر من



طبقه بندی: اشعارمولانا،
[ یکشنبه 30 مرداد 1390 ] [ 06:22 ب.ظ ] [ بردیا ]
ای دل شکایت​ها مکن تا نشنود دلدار من
ای دل نمی​ترسی مگر از یار بی​زنهار من
ای دل مرو در خون من در اشک چون جیحون من
نشنیده​ای شب تا سحر آن ناله​های زار من
یادت نمی​آید که او می کرد روزی گفت گو
می گفت بس دیگر مکن اندیشه گلزار من
اندازه خود را بدان نامی مبر زین گلستان
ا ین بس نباشد خود تو را کآگه شوی از خار من
گفتم امانم ده به جان خواهم که باشی این زمان
تو سرده و من سرگران ای ساقی خمار من
خندید و می گفت ای پسر آری ولیک از حد مبر
وانگه چنین می کرد سر کای مست و ای هشیار من
چون لطف دیدم رای او افتادم اندر پای او
گفتم نباشم در جهان گر تو نباشی یار من
گفتا مباش اندر جهان تا روی من بینی عیان
خواهی چنین گم شو چنان در نفی خود دان کار من
گفتم منم در دام تو چون گم شوم بی​جام تو
بفروش یک جامم به جان وانگه ببین بازار من
 



طبقه بندی: اشعارمولانا،
[ یکشنبه 30 مرداد 1390 ] [ 06:20 ب.ظ ] [ بردیا ]

شمارهٔ ۱۶۸ - هنگام عبور از مداین و دیدن طاق کسری

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید

 

هان ای دل عبرت بین از دیده نظر کن هان

ایوان مدائن را آیینهٔ عبرت دان

یک ره ز ره دجله منزل به مدائن کن

وز دیده دوم دجله بر خاک مدائن ران

خود دجله چنان گرید صد دجلهٔ خون گویی

کز گرمی خونابش آتش چکد از مژگان

بینی که لب دجله کف چون به دهان آرد

گوئی ز تف آهش لب آبله زد چندان

از آتش حسرت بین بریان جگر دجله

خود آب شنیدستی کاتش کندش بریان

بر دجله‌گری نونو وز دیده زکاتش ده

گرچه لب دریا هست از دجله زکات استان

گر دجله درآموزد باد لب و سوز دل

نیمی شود افسرده، نیمی شود آتش‌دان

تا سلسلهٔ ایوان بگسست مدائن را

در سلسله شد دجله، چون سلسله شد پیچان

گه‌گه به زبان اشک آواز ده ایوان را

تا بو که به گوش دل پاسخ شنوی ز ایوان

دندانهٔ هر قصری پندی دهدت نو نو

پند سر دندانه بشنو ز بن دندان

گوید که تو از خاکی، ما خاک توایم اکنون

گامی دو سه بر مانه و اشکی دو سه هم بفشان

از نوحهٔ جغد الحق مائیم به درد سر

از دیده گلابی کن، درد سر ما بنشان

آری چه عجب داری کاندر چمن گیتی

جغد است پی بلبل، نوحه است پی الحان

ما بارگه دادیم، این رفت ستم بر ما

بر قصر ستم‌کاران تا خود چه رسد خذلان

گوئی که نگون کرده است ایوان فلک‌وش را

حکم فلک گردان یا حکم فلک گردان

بر دیدهٔ من خندی کاینجا ز چه می‌گرید

گریند بر آن دیده کاینجا نشود گریان

نی زال مدائن کم از پیرزن کوفه

نه حجرهٔ تنگ این کمتر ز تنور آن

دانی چه مدائن را با کوفه برابر نه

از سینه تنوری کن وز دیده طلب طوفان

این است همان ایوان کز نقش رخ مردم

خاک در او بودی دیوار نگارستان

این است همان درگه کورا ز شهان بودی

دیلم ملک بابل، هندو شه ترکستان

این است همان صفه کز هیبت او بردی

بر شیر فلک حمله، شیر تن شادروان

پندار همان عهد است از دیدهٔ فکرت بین

در سلسلهٔ درگه، در کوکبهٔ میدان

از اسب پیاده شو، بر نطع زمین رخ نه

زیر پی پیلش بین شه مات شده نعمان

نی نی که چو نعمان بین پیل افکن شاهان را

پیلان شب و روزش گشته به پی دوران

ای بس پشه پیل افکن کافکند به شه پیلی

شطرنجی تقدیرش در ماتگه حرمان

مست است زمین زیرا خورده است بجای می

در کاس سر هرمز خون دل نوشروان

بس پند که بود آنگه بر تاج سرش پیدا

صد پند نوست اکنون در مغز سرش پنهان

کسری و ترنج زر، پرویز و به زرین

بر باد شده یکسر، با خاک شده یکسان

پرویز به هر بزمی زرین تره گستردی

کردی ز بساط زر زرین تره را بستان

پرویز کنون گم شد، زان گمشده کمتر گو

زرین تره کو برخوان؟ روکم ترکوا برخوان

گفتی که کجار رفتند آن تاجوران اینک

ز ایشان شکم خاک است آبستن جاویدان

بس دیر همی زاید آبستن خاک آری

دشوار بود زادن، نطفه ستدن آسان

خون دل شیرین است آن می که دهد رزبن

ز آب و گل پرویز است آن خم که نهد دهقان

چندین تن جباران کاین خاک فرو خورده است

این گرسنه چشم آخر هم سیر نشد ز ایشان

از خون دل طفلان سرخاب رخ آمیزد

این زال سپید ابرو وین مام سیه پستان

خاقانی ازین درگه دریوزهٔ عبرت کن

تا از در تو زین پس دریوزه کند خاقان

امروز گر از سلطان رندی طلبد توشه

فردا ز در رندی توشه طلبد سلطان

گر زاده ره مکه تحقه است به هر شهری

تو زاد مدائن بر سبحه ز گل سلمان

این بحر بصیرت بین بی‌شربت ازو مگذر

کز شط چنین بحری لب تشنه شدن نتوان

اخوان که ز راه آیند آرند ره‌آوردی

این قطعه ره‌آورد است از بهر دل اخوان

بنگر که در این قطعه چه سحر همی راند

مهتوک مسیحا دل، دیوانهٔ عاقل جان

 

 

شمارهٔ ۱۷۱ - در عزلت و قناعت و بی‌طمعی

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید

 

زین بیش آبروی نریزم برای نان

آتش دهم به روح طبیعی به جای نان

خون جگر خورم نخورم نان ناکسان

در خون جان شوم نشوم آشنای نان

با این پلنگ همتی از سگ بتر بوم

گر زین سپس چو سگ دوم اندر قفای نان

در جرم ماه و قرصهٔ خورشید ننگرم

هرگه که دیدها شودم رهنمای نان

از چشم زیبق آرم و در گوش ریزمش

تا نشنوم ز سفرهٔ دو نان صلای نان

گفتم به ترک نان سپید سیه دلان

هل تا فنای جان بودم در فنای نان

نانشان چو برف لیک سخنشان چو ز مهریر

من زادهٔ خلیفه نباشم گدای نان

آن را دهند گرده که او گرد گو دوید

من کیمیای جان ندهم در بهای نان

چون آب آسیا سر من در نشیب باد

گر پیش کس دهان شودم آسیای نان

از قوت در نمانم گو نان مباش از آنک

قوتی است معدهٔ حکما را ورای نان

چون آهوان گیا چرم از صحن‌های دشت

اندیک نگذرم به در ده‌کیای نان

تا چند نان و نان که زبانم بریده باد

کب امید برد امید عطای نان

آدم برای گندمی از روضه دور ماند

من دور ماندم از در همت برای نان

آدم ز جنت آمد و من در سقر شدم

او در بلای گندم و من در بلای نان

یارب ز حال آدم ورنج من آگهی

خود کن عتاب گندم و خود ده جزای نان

تا کی ز دست ناکس و کس زخمها زنند

بر گردهای ناموران گردهای نان

نانم نداد چرخ ندانم چه موجب است

ای چرخ ناسزا نبدم من سزای نان

بر آسمان فرشتهٔ روزی به بخت من

منسوخ کرد آیت رزق از ادای نان

خاقانیا هوان و هوا هم طویله‌اند

تا نشکنند قدر تو، بشکن هوای نان

نانی که از کسان طلبی بر خدا نویس

کاخر خدای جانت به از کدخدای نان




طبقه بندی: اشعار خاقانی،
[ پنجشنبه 27 مرداد 1390 ] [ 11:14 ب.ظ ] [ بردیا ]

شمارهٔ ۱۴۲ - در حماسه و نکوهش حسودان و سخنی در حکمت

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید

 

هر زمان زین سبز گلشن رخت بیرون می‌برم

عالمی از عالم وحدت به کف می‌آورم

تخت و خاتم نی و کوس رب هب‌لی می‌زنم

طور آتش نی و در اوج انا الله می‌پرم

هرچه نقش نفس می‌بینم به دریا می‌دهم

هر چه نقد عقل می‌یابم در آتش می‌برم

گه به حد منزل از سدره سریری می‌کنم

گه به قدر همت از شعری شعاری می‌برم

دادهٔ نه چرخ را در خرج یکدم می‌نهم

زادهٔ شش روز را بر خوان یک شب می‌خورم

گرچه طبع از آبنوس روز و شب زد خرگهم

ورچه دهر از لاجورد آسمان کرد افسرم

از برون تابخانهٔ طبع یابی نزهتم

وز ورای پالگانهٔ چرخ بینی منظرم

گر بپرم بر فلک شاید، که میمون طایرم

ور بچربم بر جهان زیبد که والا گوهرم

باختم با پاکبازان عالم خاکی به خاک

وز پی آن عالم اینک در قماری دیگرم

ساختم آیینهٔ دل، یافتم آب حیات

گرچه باور نایدت هم خضر و هم اسکندرم

بردم از نراد گیتی یک دو داو اندر سه زخم

گرچه از چار آخشیج و پنج حس در ششدرم

هاتف همت عسی‌ان یبعثک آواز داد

عشق با طغرای جاء الحق درآمد از درم

من چو طوطی و جهان در پیش من چون آینه است

لاجرم معذورم ار جز خویشتن می‌ننگرم

هرچه عقلم از پس آیینه تلقین می‌کند

من همان معنی به صورت بر زبان می‌آورم

پیش من جز اختر و بت نیست آز و آرزو

من خلیل آسا نه مرد بت نه مرد اخترم

بر زبان گر نعبد الاصنام راندم تاکنون

دل به انی‌لااحب‌الافلین شد رهبرم

در مقام عز عزلت در صف دیوان عهد

راست گوئی روستم پیکار و عنقا پیکرم

قوت عرق عراق از مادت طبع من است

گرچه شریان دل شروانیان را نشترم

فقر کان افکندهٔ خلق است من برداشتم

زال کان رد کردهٔ سام است من می‌پرورم

در قلادهٔ سگ نژادان گرچه کمتر مهره‌ام

در طویلهٔ شیر مردان قیمتی‌تر گوهرم

عالم از آوازهٔ خاقانی افروزم ولیک

همت از آوازهٔ خاقانی آمد برترم

این تفاخار نقطهٔ دل راست وین دم زان اوست

ورنه من خود را در این میدان ز مردان نشمرم

جاه را بردار کردم تا فلک گفت ای خطیب

نائب من باش اینک تیغ و اینک منبرم

 

 

شمارهٔ ۱۴۰ - در شکایت از روزگار

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید

 

عافیت را نشان نمی‌یابم

وز بلاها امان نمی‌یابم

می‌پرم مرغ وار گرد جهان

هیچ جا آشیان نمی‌یابم

نیست شب کز رخ و سرشک بهم

صد بهار و خزان نمی‌یابم

دل گم گشته را همی جویم

سالها شد نشان نمی‌یابم

خوارش افکند می به خاک چه سود

راه بر آسمان نمی‌یابم

دولت اندر هنر بسی جستم

هر دو در یک مکان نمی‌یابم

گوئیا آب و آتشند این دو

که به هم صلحشان نمی‌یابم

زین گرانمایه نقد کیسهٔ عمر

حاصل الا زیان نمی‌یابم

بخت اگر آسمانی است چرا

بر خودش پاسبان نمی‌یابم

بهر نوزادگان خاطر خویش

بخت را دایگان نمی‌یابم

خوان جان ساختن چه سود که من

به سزا میهمان نمی‌یابم

زاغ حرص و همای همت را

ریزه و استخوان نمی‌یابم

خویشتن خوار کرده‌ام چو مور

چه توان کرد نان نمی‌یابم

چون نترسم که در نشیمن دیو

هیچ تعویذ جان نمی‌یابم

بس سبع خانه‌اس است کاندر وی

همدمی ایرمان نمی‌یابم

یک جهان آدمی همی بینم

مردمی در میان نمی‌یابم

دشمنان دست کین برآوردند

دوستی مهربان نمی‌یابم

هم به دشمن درون گریزم از آنک

یاری از دوستان نمی‌یابم

عهد یاران باستانی را

تازه چون بوستان نمی‌یابم

همه فرعون و گرگ پیشه شدند

من عصا و شبان نمی‌یابم

ز آن نمط کارزوی خاقانی است

جای جز بر کران نمی‌یابم

در زمانه پناه خویش الا

در شاه جهان نمی‌یابم




طبقه بندی: اشعار خاقانی،
[ پنجشنبه 27 مرداد 1390 ] [ 11:11 ب.ظ ] [ بردیا ]
شمارهٔ ۷۵ - قصیده

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید

 

مرد آن بود که از سر دردی قدم زند

درد آن بود که بر دل مردان رقم زند

آن را مسلم است تماشا به باغ عشق

کو خیمهٔ نشاط به صحرای غم زند

وز بهر آنکه نیست شود هرچه هست اوست

ختم وجود بر سر کتم عدم زند

از دست عشق چون به سفالی شراب خورد

طعنه نخست در گهر جام جم زند

بیشی هر دو عالم بر دست چپ نهد

وانگه به دست راست بر آن بیش، کم زند

جایی که زلف جانان دعوی کند به کفر

گمره بود که در ره ایمان قدم زند

و آنجا که نور عارض او پرده برگرفت

تردامنی بود که دم از صبح‌دم زند

خاقانی این سراب که داند که مردوار

زین خاکدان به بام جهان بر علم زند

 

 

شمارهٔ ۸۳ - قصیده

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید

 

به جوی سلامت کس آبی نبیند

رخ آرزو بی‌نقابی نبیند

نبیند دل آوخ به خواب اهل دردی

که در دیدهٔ بخت خوابی نبیند

همه نقب دل بر خراب آید آوخ

چرا گنجی اندر خرابی نبیند

اگر عالم خاک طوفان بگیرد

دل تشنه الا سرابی نبیند

کسی برنیارد سر از جیب دولت

که در گردن از زه طنابی نبیند

دل افسرده مانده است چون نفسرد دل

که از آتش لهو تابی نبیند

رطب سبز رنگ است کی سرخ گردد

که آب مه و ماه آبی نبیند

همه عالم انصاف جویند و ندهند

از این جا کس انصاف یابی نبیند

اگر سال‌ها دل در داد کوبد

بجز بانگ حلقه جوابی نبیند

چو موقوف رزق است عمر آن نکوتر

که رزق آمدن را شتابی نبیند

جهان کشت زرد وفا دارد آوخ

کز ابر کرم فتح بابی نبیند

به ترک سخن گفت خاقانی ایرا

طراز سخن را بس آبی نبیند

نگوید عزل و آفرین هم نخواند

که معشوق و مالک رقابی نبیند

لسان الطیورش فرو بست ازیرا

جهان را سلیمان جنابی نبیند

بسا آب کافسرده ماند به سایه

که بالای سر افتابی نبیند

بسا تین که ضایع شود در بساتین

کز انجیر خواران غرابی نبیند

 

 

شمارهٔ ۱۰۵ - قصیده

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید

 

در جهان کس نیست اندوه جهان کس مخور

کوس عزلت زن دوال رایگان کس مخور

دامن اندر چین، بساط احتشام کس مبین

گردن اندر کش، قفای امتحان کس مخور

آنکه کس دیدی کنون مقلوب کس شد هان و هان

شیرمردا هیچ سوگندی به جان کس مخور

چون فلک با تو نسازد با دگر کس گو مساز

گر خوری غبنی از آن خود خور، آن کس مخور

چون سگ و زاغ استخوان خوردی و اکنون همچو کرم

از تن خود گوشت میخور استخوان کس مخور

در هنر فرزند بازی نه کبوتر بچه‌ای

صید دست خویش خور طعمهٔ دهان کس مخور

تو نه آنی کز کفت روحانیان شکر خورند

قدر خود بشناس و قوت از خوان و خان کس مخور

آب باران خور صدف کردار گاه تشنگی

ماهی‌آسا هیچ آب از آبدان کس مخور

تا کی از پرز کسان روزی خوری همچون چراغ

شمع‌وار از خود غذا میخور، ز خوان کس مخور

گر کسی را زعفران شادی فزاید، گو فزای

چون تو با غم خو گرفتی زعفران کس مخور

چون تو اندر خانهٔ خود می هم آن خود خوری

یاد جان خویش خور یاد روان کس مخور

های خاقانی جهان را آزمودی کس نماند

خون دل میخور که نوشت باد، نان کس مخور

تو را کعبهٔ دل درون تار و مار

برون دیر صورت کنی زرنگار

مبر قفل زرین کعبه بدانک

در دیر را حلقه آید به کار

زهی کعبه ویران کن دیر ساز

تو ز اصحاب فیلی نه ز اصحاب غار

گر اینجا به سنگی نیابی فرود

هم از تو به سنگی برآید دمار

گر اول به پیلی کنی قصد سنگ

هم آخر به مرغی شوی سنگسار

رهت سنگلاخ است خاقانیا

خرت سم فکنده است، با رنج بار




طبقه بندی: اشعار خاقانی،
[ پنجشنبه 27 مرداد 1390 ] [ 11:07 ب.ظ ] [ بردیا ]

شمارهٔ ۱ - در یکتاپرستی و ستایش حضرت خاتم الانبیاء

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید

 

جوشن صورت برون کن در صف مردان درآ

دل طلب کز دار ملک دل توان شد پادشا

تا تو خود را پای بستی باد داری در دو دست

خاک بر خود پاش کز خود هیچ نگشاید تو را

با تو قرب قاب قوسین آنگه افتد عشق را

کز صفات خود به بعد المشرقین افتی جدا

آن خویشی، چند گوئی آن اویم آن او

باش تا او گوید ای جان آن مائی آن ما

نیست عاشق گشتن الا بودنش پروانه وار

اولش قرب و میانه سوختن، آخر فنا

لاف یک رنگی مزن تا از صفت چون آینه

از درون سو تیرگی داری و بیرون سو صفا

آتشین داری زبان و دل سیاهی چون چراغ

گرد خود گردی از آن تردامنی چون آسیا

رخت از این گنبد برون بر، گر حیاتی بایدت

زان که تا در گنبدی با مردگانی هم وطا

نفس عیسی جست خواهی راه کن سوی فلک

نقش عیسی در نگارستان راهب کن رها

بر گذر زین تنگنای ظلمت اینک روشنی

درگذر زین خشک سال آفت اینک مرحبا

بر در فقر آی تا پیش آیدت سرهنگ عشق

گوید ای صاحب خراج هر دو گیتی اندر آ

شرب عزلت ساختی از سر ببر باد هوس

باغ وحدت یافتی از بن بکن بیخ هوا

با قطار خوک در بیت المقدس پا منه

با سپاه پیل بر درگاه بیت الله میا

سر بنه کاینجا سری را صد سر آید در عوض

بلکه بر سر هر سری را صد کلاه آید عطا

هر چه جز نور السموات از خدائی عزل کن

گر تو را مشکوة دل روشن شد از مصباح لا

چون رسیدی بر در لاصدر الا جوی از آنک

کعبه را هم دید باید چون رسیدی در منا

ور تو اعمی بوده‌ای بر دوش احمد دار دست

کاندر این ره قائد تو مصطفی به مصطفا

اوست مختار خدا و چرخ و ارواح و حواس

زان گرفتند از وجودش منت بی‌منتها

هشت خلد و هفت چرخ و شش جهات و پنج حس

چار ارکان و سه ارواح و دو کون از یک خدا

چون مرا در نعت چون اویی رود چندین سخن

از جهان بر چون منی تا کی رود چندین جفا

 

 

 

شمارهٔ ۴۰ - قصیده

 

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید

 

هرگز به باغ دهر گیائی وفا نکرد

هرگز ز شست چرخ خدنگی خطا نکرد

خیاط روزگار به بالای هیچ کس

پیراهنی ندوخت که آخر قبا نکرد

نقدی نداد دهر که حالی دغل نشد

نردی نباخت چرخ که آخر دغا نکرد

گردون در آفتاب سلامت کرا نشاند

کآخر چو صبح اولش اندک بقا نکرد

کی دیده‌ای دو دوست که جوزا صفت بدند

کایامشان چو نعش یک از یک جدا نکرد

وقتی شنیده‌ام که وفا کرد روزگار

دیدم به چشم خویش که در عهد ما نکرد

دهر اژدهای مردم خوار است و فرخ آنک

خود را نوالهٔ دم این اژدها نکرد

بس کس که اوفتاد در این غرقه گاه غم

چشم خلاص داشت سفینه‌ش وفا نکرد

آن مهره دیده‌ای تو که در ششدر اوفتاد

هرگه که خواست رفت حریفش رها نکرد

خاقانیا به چشم جهان خاک درفکن

کو درد چشم جان تو را توتیا نکرد

 

 

شمارهٔ ۶۰ - در شکایت از روزگار

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید

 

به فلک تخته در ندوخته‌اند

چشم خورشید بر ندوخته‌اند

کوه را در هوا نداشته‌اند

شمس را بر قمر ندوخته‌اند

دیده بانان بام عالم را

پرده‌ها بر بصر ندوخته‌اند

چرخ و انجم پلاس شام هنوز

بر پرند سحر ندوخته‌اند

روز وشب را به عرض شام و شفق

زرد وسرخی دگر ندوخته‌اند

آسمان را به جای دلق کبود

ژنده تازه‌تر ندوخته‌اند

عالم آن عالم است و دهر آن دهر

از قباشان کمر ندوخته‌اند

پس در داد بسته چون مانده‌است

گر به مسمار در ندوخته‌اند

دیر گاهی است تا لباس کرم

بهر قد بشر ندوخته‌اند

خود به پای رضا نبافته‌اند

خود به دست نظر ندوخته‌اند

خلعتی کان ز تار و پود وفاست

در زیان قدر ندوخته‌اند

بر تن ناقصان قبای کمال

به طراز هنر ندوخته‌اند

هنری سرفکنده چون لاله است

که کلاهش به سر ندوخته‌اند

بی هنر خوش چو گل که بر کمرش

کیسه جز لعل تر ندوخته‌اند

یک سر سفله نیست کز فلکش

بر کله صد گهر ندوخته‌اند

نیست آزاده را قبا نمدی

که بر او پاره بر ندوخته‌اند

سگ حیزی بمرد در بغداد

کفنش جز به زر ندوخته‌اند

ابرهٔ ما ز خام و خامان را

جز نسیج آستر ندوخته‌اند

صبر میکن که جز به مردی صبر

زهره را بر جگر ندوخته‌اند

دیده مگشا که جز برای کمال

باز را چشم بر ندوخته‌اند

گور چشمی که بر تن یوز است

از پی شیر نر ندوخته‌اند

جوشن عقل داده‌اند تو را

صدرهٔ کام اگر ندوخته‌اند

پای در دامن قناعت کش

کت لباس بطر ندوخته‌اند

بنگر احوال دهر خاقانی

گرت چشم عبر ندوخته‌اند




طبقه بندی: اشعار خاقانی،
[ پنجشنبه 27 مرداد 1390 ] [ 11:04 ب.ظ ] [ بردیا ]

سوزی که در آسمان نگنجد دارم

وان ناله که در دهان نگنجد دارم

گفتی ز جهان چه غصه داری آخر

آن غصه که در جهان نگنجد دارم

 

 

در مدرسه‌ها درس غلط فهمیدیم

از معنی‌ها لفظ فقط فهمیدیم

بر دعوی غبن ما که خواهد خندید

هر سطری را ز یک نقط فهمیدیم

 

 

 

هر روز در آب دیده‌اش می‌یابم

شد ز آتش و آب صبر برده خوابم

هرچند که بر آتش عشقت آبم

در عشق چو آب پاک و آتش نابم

 

گردون قفسی است سبز پرچشمه چو دام

مرغان همه زین قفس پریدند مدام

دیری است در این قفس ندیده است ایام

یک مرغ چو من همای خاقانی نام

 

 

بس کور دل است این فلک بی‌سر و بن

زان کم نگرد به صورت آرای سخن

خاقانی اگر ممیزی عرضه مکن

آن یوسف تازه را بر این گرگ کهن

 

 

خاقانی ازین چرخ سیه کاسهٔ دون

چونی تو در این گلخن خاکسترگون

از چشم و دلی چو دیگ گرمابه کنون

کآتش ز درون داری و آب از بیرون

 

 

ای دوست به ماتم چه نشینی چندین

کز ماتم تو شدیم با مرگ قرین

زین ماتم کاندرونی ای شمع زمین

چون برخیزی به ماتم ما بنشین

 

 

ای دل چو فسرده‌ای غمی پیدا کن

وی غنچه تو داغ ستمی پیدا کن

خواهی که به ملک دل سلیمان باشی

از صافی سینه خاتمی پیدا کن

 

 

دل خون شد و آتش زده دارم ز درون

پیش آرمیی چو خون که هست آتش‌گون

می آتش و خون است فرو ریزم خون

آتش به سر آتش و خون بر سر خون

 

 

چون زندگی آفت است جانم گم کن

چون سایه حجاب است نشانم گم کن

چون بی‌تو سر و پای جهان نیست پدید

بر زن سر غمزه و جهانم گم کن

 

 

امروز به حالی است ز سودا دل من

ترسم نکشد بی‌تو به فردا دل من

در پای تو کشته گشت عمدا دل من

شد کار دل از دست، دریغا دل من

 

 

کردم به قمار دل دو عالم به گرو

تن نیز به دستخون سپردم به گرو

ماندم همه و نماند چیزی با من

من ماندم و نیم جان و یکدم به گرو

 

 

دل هرچه کند عشق فزون آید از او

شد سوخته بوی صبر چون آید از او

شاید که سرشک خون برون آید از او

کان رنگ بزد که بوی خون آید از او

 

 

 

خواهی که شود دل تو چون آئینه

ده چیز برون کن از میان سینه

حرص و دغل و بخل و حرام و غیبت

بغض و حسد و کبر و ریا و کینه

 

 

تا آتش عشق را برافروخته‌ای

همچون دل من هزار دل سوخته‌ای

این جور و جفا تو از که آموخته‌ای

کز بهر دل آتشین قبا دوخته‌ای

 

از کبر مدار در دل خود هوسی

کز کبر به جائی نرسیده است کسی

چون زلف بتان شکستگی پیدا کن

تا صید کنی هزار دل هر نفسی

 

 

من بودم و آن نگار روحانی روی

افکنده در آن دو زلف چوگانی گوی

خصمان به در ایستاده خاقانی جوی

من در حرم وصال سبحانی گوی

 

 

 

راهی که در او خنگ فلک لنگ شدی

از وسعت او دل جهان تنگ شدی

در خدمت وصل تو روا داشتمی

هر گامی مرا هزار فرسنگ شدی




طبقه بندی: اشعار خاقانی،
[ پنجشنبه 27 مرداد 1390 ] [ 11:02 ب.ظ ] [ بردیا ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 5 :: 1 2 3 4 5

درباره وبلاگ

سلام به دوستان عزیز ممنونم از این که افتخار دادید از وبلاگ بنده دیدن نمائید امیدوارم مطالب این وبلاگ برای علاقمندان به شعر و ادب و فلسفه مفید واقع شود .شروع کار این وبلاگ 21/5/1390 ساعت 23:30 شب می باشد. آدرس وبلاگ دیگرم در زیر قرار میدهم اگر مایل بودید دیدن نمائید . با تشکر مدیر وبلاگ بردیا رضایی

http://golbardia.blogfa.com/
آمار سایت
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت

تعبیر خواب آنلاین

javahermarket

javahermarket

ساخت كد صوتی آنلاین



mouse code

كد ماوس