تبلیغات
شعر و ادبیات و فلسفه و نوعی دیگر از نقد فیلم

شعر و ادبیات و فلسفه و نوعی دیگر از نقد فیلم
نویسندگان

خاقانی » دیوان اشعار » رباعیات

 

بی زحمت تو با تو وصالی است مرا

فارغ ز تو با تو حسب حالی است مرا

در پیش خیال تو خیال است تنم

پیوند خیال با خیالی است مرا

 

 

خاقانی » دیوان اشعار » رباعیات

 

ای دوست غم تو سربه سر سوخت مرا

چون شمع به بزم درد افروخت مرا

من گریه و سوز دل نمی‌دانستم

استاد تغافل تو آموخت مرا

 

 

 

ای دوست اگر صاحب فقری و فنا

باید که شعورت نبود جز به خدا

چون علم تو هم داخل غیر است و سوی

باید که به علم هم نباشی دانا

 

 

آب جگرم به آتش غم برخاست

سوز جگرم فزود تا صبر بکاست

هرچند جگر به صبر می‌ماند راست

صبر از جگر سوخته چون شاید خواست

 

 

خاقانی اگر نقش دلت داغ یکی است

نانش ز جهان یا ز فلک بی‌نمکی است

گر جمله کژی است در جهان راست کجاست

ور جمله بدی است از فلک نیک از کیست

 

 

گر عهد جوانی چو فلک سرکش نیست

چندین چه دود که پای بر آتش نیست

آنگاه که بود، ناخوشی‌ها خوش بود

و امروز که او نیست خوشی‌ها خوش نیست

 

 

در غصه مرا جمله جوانی بگذشت

ایام به غم چنان که دانی بگذشت

در مرگ خواص، زندگانی بگذشت

عمرم همه در مرثیه خوانی بگذشت

 

 

گردون حشمی ز پایهٔ زفعت اوست

دریا نمی از ترشح نعمت اوست

خورشید که داد چرخ بر سر جانش

پژمرده گلی ز گلشن قدرت اوست

 

 

 

مسکین دلم از خلق وفائی می‌جست

گمره شده بود، رهنمائی می‌جست

مانندهٔ آن مرد ختائی که به بلخ

برکرد چراغ و آشنائی می‌جست

 

 

خاقانی را دل تف از درد بسوخت

صبر آمد و لختی غم دل خورد بسوخت

پروانه چو شمع را دلی سوخته دید

با سوخته‌ای موافقت کرد بسوخت

 

 

بر جان من از بار بلا چیست که نیست

بر فرق من از تیر قضا چیست که نیست

گویند تو را چیست که نالی شب و روز

از محنت روز و شب مرا چیست که نیست

 

 

آن دل که ز دیده اشک خون راند رفت

و آن جان که وجود بر تو افشاند رفت

تن بی‌دل و جان راه تو نتواند رفت

اسبی که فکند سم کجا داند رفت

 

 

مرغی که نوای درد راند عشق است

پیکی که زبان غیب داند عشق است

هستی که به نیستیت خواند عشق است

و آنچ از تو تو را باز رهاند عشق است

 

 

عشق آمد و عقل رفت و منزل بگذاشت

غم رخت فرو نهاد و دل، دل برداشت

وصلی که در اندیشه نیارم پنداشت

نقشی است که آسمان هنوزش ننگاشت

 

 

عشقی که ز من دود برآورد این است

خون می‌خورم و به عشق درخورد این است

اندیشهٔ آن نیست که دردی دارم

اندیشه به تو نمی‌رسد درد این است

 

 

خاقانی اساس عمر غم خواهد بود

مهر و ستم فلک بهم خواهد بود

جان هم به ستم درآمد اول در تن

و آخر شدنش هم به ستم خواهد بود




طبقه بندی: اشعار خاقانی،
[ پنجشنبه 27 مرداد 1390 ] [ 09:43 ب.ظ ] [ بردیا ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام به دوستان عزیز ممنونم از این که افتخار دادید از وبلاگ بنده دیدن نمائید امیدوارم مطالب این وبلاگ برای علاقمندان به شعر و ادب و فلسفه مفید واقع شود .شروع کار این وبلاگ 21/5/1390 ساعت 23:30 شب می باشد. آدرس وبلاگ دیگرم در زیر قرار میدهم اگر مایل بودید دیدن نمائید . با تشکر مدیر وبلاگ بردیا رضایی

http://golbardia.blogfa.com/
آمار سایت
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت

تعبیر خواب آنلاین

javahermarket

javahermarket

ساخت كد صوتی آنلاین



mouse code

كد ماوس