تبلیغات
شعر و ادبیات و فلسفه و نوعی دیگر از نقد فیلم

شعر و ادبیات و فلسفه و نوعی دیگر از نقد فیلم
نویسندگان

سوزی که در آسمان نگنجد دارم

وان ناله که در دهان نگنجد دارم

گفتی ز جهان چه غصه داری آخر

آن غصه که در جهان نگنجد دارم

 

 

در مدرسه‌ها درس غلط فهمیدیم

از معنی‌ها لفظ فقط فهمیدیم

بر دعوی غبن ما که خواهد خندید

هر سطری را ز یک نقط فهمیدیم

 

 

 

هر روز در آب دیده‌اش می‌یابم

شد ز آتش و آب صبر برده خوابم

هرچند که بر آتش عشقت آبم

در عشق چو آب پاک و آتش نابم

 

گردون قفسی است سبز پرچشمه چو دام

مرغان همه زین قفس پریدند مدام

دیری است در این قفس ندیده است ایام

یک مرغ چو من همای خاقانی نام

 

 

بس کور دل است این فلک بی‌سر و بن

زان کم نگرد به صورت آرای سخن

خاقانی اگر ممیزی عرضه مکن

آن یوسف تازه را بر این گرگ کهن

 

 

خاقانی ازین چرخ سیه کاسهٔ دون

چونی تو در این گلخن خاکسترگون

از چشم و دلی چو دیگ گرمابه کنون

کآتش ز درون داری و آب از بیرون

 

 

ای دوست به ماتم چه نشینی چندین

کز ماتم تو شدیم با مرگ قرین

زین ماتم کاندرونی ای شمع زمین

چون برخیزی به ماتم ما بنشین

 

 

ای دل چو فسرده‌ای غمی پیدا کن

وی غنچه تو داغ ستمی پیدا کن

خواهی که به ملک دل سلیمان باشی

از صافی سینه خاتمی پیدا کن

 

 

دل خون شد و آتش زده دارم ز درون

پیش آرمیی چو خون که هست آتش‌گون

می آتش و خون است فرو ریزم خون

آتش به سر آتش و خون بر سر خون

 

 

چون زندگی آفت است جانم گم کن

چون سایه حجاب است نشانم گم کن

چون بی‌تو سر و پای جهان نیست پدید

بر زن سر غمزه و جهانم گم کن

 

 

امروز به حالی است ز سودا دل من

ترسم نکشد بی‌تو به فردا دل من

در پای تو کشته گشت عمدا دل من

شد کار دل از دست، دریغا دل من

 

 

کردم به قمار دل دو عالم به گرو

تن نیز به دستخون سپردم به گرو

ماندم همه و نماند چیزی با من

من ماندم و نیم جان و یکدم به گرو

 

 

دل هرچه کند عشق فزون آید از او

شد سوخته بوی صبر چون آید از او

شاید که سرشک خون برون آید از او

کان رنگ بزد که بوی خون آید از او

 

 

 

خواهی که شود دل تو چون آئینه

ده چیز برون کن از میان سینه

حرص و دغل و بخل و حرام و غیبت

بغض و حسد و کبر و ریا و کینه

 

 

تا آتش عشق را برافروخته‌ای

همچون دل من هزار دل سوخته‌ای

این جور و جفا تو از که آموخته‌ای

کز بهر دل آتشین قبا دوخته‌ای

 

از کبر مدار در دل خود هوسی

کز کبر به جائی نرسیده است کسی

چون زلف بتان شکستگی پیدا کن

تا صید کنی هزار دل هر نفسی

 

 

من بودم و آن نگار روحانی روی

افکنده در آن دو زلف چوگانی گوی

خصمان به در ایستاده خاقانی جوی

من در حرم وصال سبحانی گوی

 

 

 

راهی که در او خنگ فلک لنگ شدی

از وسعت او دل جهان تنگ شدی

در خدمت وصل تو روا داشتمی

هر گامی مرا هزار فرسنگ شدی




طبقه بندی: اشعار خاقانی،
[ پنجشنبه 27 مرداد 1390 ] [ 10:02 ب.ظ ] [ بردیا ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام به دوستان عزیز ممنونم از این که افتخار دادید از وبلاگ بنده دیدن نمائید امیدوارم مطالب این وبلاگ برای علاقمندان به شعر و ادب و فلسفه مفید واقع شود .شروع کار این وبلاگ 21/5/1390 ساعت 23:30 شب می باشد. آدرس وبلاگ دیگرم در زیر قرار میدهم اگر مایل بودید دیدن نمائید . با تشکر مدیر وبلاگ بردیا رضایی

http://golbardia.blogfa.com/
آمار سایت
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت

تعبیر خواب آنلاین

javahermarket

javahermarket

ساخت كد صوتی آنلاین



mouse code

كد ماوس