تبلیغات
شعر و ادبیات و فلسفه و نوعی دیگر از نقد فیلم

شعر و ادبیات و فلسفه و نوعی دیگر از نقد فیلم
نویسندگان

شمارهٔ ۱۶۸ - هنگام عبور از مداین و دیدن طاق کسری

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید

 

هان ای دل عبرت بین از دیده نظر کن هان

ایوان مدائن را آیینهٔ عبرت دان

یک ره ز ره دجله منزل به مدائن کن

وز دیده دوم دجله بر خاک مدائن ران

خود دجله چنان گرید صد دجلهٔ خون گویی

کز گرمی خونابش آتش چکد از مژگان

بینی که لب دجله کف چون به دهان آرد

گوئی ز تف آهش لب آبله زد چندان

از آتش حسرت بین بریان جگر دجله

خود آب شنیدستی کاتش کندش بریان

بر دجله‌گری نونو وز دیده زکاتش ده

گرچه لب دریا هست از دجله زکات استان

گر دجله درآموزد باد لب و سوز دل

نیمی شود افسرده، نیمی شود آتش‌دان

تا سلسلهٔ ایوان بگسست مدائن را

در سلسله شد دجله، چون سلسله شد پیچان

گه‌گه به زبان اشک آواز ده ایوان را

تا بو که به گوش دل پاسخ شنوی ز ایوان

دندانهٔ هر قصری پندی دهدت نو نو

پند سر دندانه بشنو ز بن دندان

گوید که تو از خاکی، ما خاک توایم اکنون

گامی دو سه بر مانه و اشکی دو سه هم بفشان

از نوحهٔ جغد الحق مائیم به درد سر

از دیده گلابی کن، درد سر ما بنشان

آری چه عجب داری کاندر چمن گیتی

جغد است پی بلبل، نوحه است پی الحان

ما بارگه دادیم، این رفت ستم بر ما

بر قصر ستم‌کاران تا خود چه رسد خذلان

گوئی که نگون کرده است ایوان فلک‌وش را

حکم فلک گردان یا حکم فلک گردان

بر دیدهٔ من خندی کاینجا ز چه می‌گرید

گریند بر آن دیده کاینجا نشود گریان

نی زال مدائن کم از پیرزن کوفه

نه حجرهٔ تنگ این کمتر ز تنور آن

دانی چه مدائن را با کوفه برابر نه

از سینه تنوری کن وز دیده طلب طوفان

این است همان ایوان کز نقش رخ مردم

خاک در او بودی دیوار نگارستان

این است همان درگه کورا ز شهان بودی

دیلم ملک بابل، هندو شه ترکستان

این است همان صفه کز هیبت او بردی

بر شیر فلک حمله، شیر تن شادروان

پندار همان عهد است از دیدهٔ فکرت بین

در سلسلهٔ درگه، در کوکبهٔ میدان

از اسب پیاده شو، بر نطع زمین رخ نه

زیر پی پیلش بین شه مات شده نعمان

نی نی که چو نعمان بین پیل افکن شاهان را

پیلان شب و روزش گشته به پی دوران

ای بس پشه پیل افکن کافکند به شه پیلی

شطرنجی تقدیرش در ماتگه حرمان

مست است زمین زیرا خورده است بجای می

در کاس سر هرمز خون دل نوشروان

بس پند که بود آنگه بر تاج سرش پیدا

صد پند نوست اکنون در مغز سرش پنهان

کسری و ترنج زر، پرویز و به زرین

بر باد شده یکسر، با خاک شده یکسان

پرویز به هر بزمی زرین تره گستردی

کردی ز بساط زر زرین تره را بستان

پرویز کنون گم شد، زان گمشده کمتر گو

زرین تره کو برخوان؟ روکم ترکوا برخوان

گفتی که کجار رفتند آن تاجوران اینک

ز ایشان شکم خاک است آبستن جاویدان

بس دیر همی زاید آبستن خاک آری

دشوار بود زادن، نطفه ستدن آسان

خون دل شیرین است آن می که دهد رزبن

ز آب و گل پرویز است آن خم که نهد دهقان

چندین تن جباران کاین خاک فرو خورده است

این گرسنه چشم آخر هم سیر نشد ز ایشان

از خون دل طفلان سرخاب رخ آمیزد

این زال سپید ابرو وین مام سیه پستان

خاقانی ازین درگه دریوزهٔ عبرت کن

تا از در تو زین پس دریوزه کند خاقان

امروز گر از سلطان رندی طلبد توشه

فردا ز در رندی توشه طلبد سلطان

گر زاده ره مکه تحقه است به هر شهری

تو زاد مدائن بر سبحه ز گل سلمان

این بحر بصیرت بین بی‌شربت ازو مگذر

کز شط چنین بحری لب تشنه شدن نتوان

اخوان که ز راه آیند آرند ره‌آوردی

این قطعه ره‌آورد است از بهر دل اخوان

بنگر که در این قطعه چه سحر همی راند

مهتوک مسیحا دل، دیوانهٔ عاقل جان

 

 

شمارهٔ ۱۷۱ - در عزلت و قناعت و بی‌طمعی

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید

 

زین بیش آبروی نریزم برای نان

آتش دهم به روح طبیعی به جای نان

خون جگر خورم نخورم نان ناکسان

در خون جان شوم نشوم آشنای نان

با این پلنگ همتی از سگ بتر بوم

گر زین سپس چو سگ دوم اندر قفای نان

در جرم ماه و قرصهٔ خورشید ننگرم

هرگه که دیدها شودم رهنمای نان

از چشم زیبق آرم و در گوش ریزمش

تا نشنوم ز سفرهٔ دو نان صلای نان

گفتم به ترک نان سپید سیه دلان

هل تا فنای جان بودم در فنای نان

نانشان چو برف لیک سخنشان چو ز مهریر

من زادهٔ خلیفه نباشم گدای نان

آن را دهند گرده که او گرد گو دوید

من کیمیای جان ندهم در بهای نان

چون آب آسیا سر من در نشیب باد

گر پیش کس دهان شودم آسیای نان

از قوت در نمانم گو نان مباش از آنک

قوتی است معدهٔ حکما را ورای نان

چون آهوان گیا چرم از صحن‌های دشت

اندیک نگذرم به در ده‌کیای نان

تا چند نان و نان که زبانم بریده باد

کب امید برد امید عطای نان

آدم برای گندمی از روضه دور ماند

من دور ماندم از در همت برای نان

آدم ز جنت آمد و من در سقر شدم

او در بلای گندم و من در بلای نان

یارب ز حال آدم ورنج من آگهی

خود کن عتاب گندم و خود ده جزای نان

تا کی ز دست ناکس و کس زخمها زنند

بر گردهای ناموران گردهای نان

نانم نداد چرخ ندانم چه موجب است

ای چرخ ناسزا نبدم من سزای نان

بر آسمان فرشتهٔ روزی به بخت من

منسوخ کرد آیت رزق از ادای نان

خاقانیا هوان و هوا هم طویله‌اند

تا نشکنند قدر تو، بشکن هوای نان

نانی که از کسان طلبی بر خدا نویس

کاخر خدای جانت به از کدخدای نان




طبقه بندی: اشعار خاقانی،
[ پنجشنبه 27 مرداد 1390 ] [ 10:14 ب.ظ ] [ بردیا ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام به دوستان عزیز ممنونم از این که افتخار دادید از وبلاگ بنده دیدن نمائید امیدوارم مطالب این وبلاگ برای علاقمندان به شعر و ادب و فلسفه مفید واقع شود .شروع کار این وبلاگ 21/5/1390 ساعت 23:30 شب می باشد. آدرس وبلاگ دیگرم در زیر قرار میدهم اگر مایل بودید دیدن نمائید . با تشکر مدیر وبلاگ بردیا رضایی

http://golbardia.blogfa.com/
آمار سایت
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت

تعبیر خواب آنلاین

javahermarket

javahermarket

ساخت كد صوتی آنلاین



mouse code

كد ماوس